مرتضى راوندى

520

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

حلقه گرد من زنيد اى پيكران آب و گل * آتشى در سينه دارم از نياكان شما محمد اقبال لاهورى * خوش گفت پير زنده دل ژنده‌پوش ما * ننگ است بار منت دونان به دوش ما آنان كه بسته‌اند لب و دست ما چرا * غافل نشسته‌اند ز خشم خموش ما درياى خامشيم ولى مىرسد به گوش * از ژرفناى وحشت طوفان ، خروش ما تا كى ز سست عهدى ياران رود به باد * محصول جهد و جان و تن سخت كوش ما آنجا كه ناتوانى و ذلت رود به كار * همسنگ عيب و عار بود تاب و توش ما آن به كه ناكسان گرانجان حذر كنند * از طبع زود رنج و دِل دير جوش ما فرياد از اين گزافه‌فروشى كه عاقبت * كَرْ شد ز لاف كوردلان هردو گوش ما طاوس را ز بال و پر آيد و بالها * تا خود چه‌ها به ما رسد از عقل و هوشِ ما اى آنكه رو ترش كنى از پند راستان * با فهم ناقصت چه كند نيش و نوش ما ؟ ناحق به هايهو نشود حق كه فارغ است * از كيد و شيد ، جان حقيقت نيوش ما صد كوه كبر و ناز پر كاهى نمىخريم * اى خودپرست خواجه نخوت فروش ما « رعدى » خروش بس كن و بشنو سرودِ عشق * آن دم كه لب به نغمه گشايد سروش ما غلامعلى رعدى آذرخشى * ياد آن شب كه صبا در ره ما گل مىريخت * بر سر ما ز در و بام و هوا گل مىريخت سر به بادامان منت بود و ز شاخ گل سرخ * بر رخ چون گلت ، آهسته صبا گل مىريخت خاطرت هست كه آن شب همه شب تا دم صبح * گل جدا ، شاخه جدا ، باد جدا گل مىريخت نسترن خم شده لعل تو نوازش مىداد * خضر گويى به لب آب بقا گل مىريخت زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه كه من * مىزدم دست بدان زُلفِ دوتا گل مىريخت تو فرو دوخته ديده به مه و باد صبا * چون عروسِ چمنت بر سروپا گل مىريخت گيتى آن شب اگر از شادى ما شاد نبود * راستى تا سحر از شاخ ، چرا گل مىريخت ؟ شادى عشرت ما باغ گل افشان شده بود * كه به پاى تو و من از همه‌جا گل مىريخت باستانى پاريزى * گر گذرى هست و نه در كوى تست بر خطاست * ور نظرى هست و نه بر روى تست ، نابجاست آنكه بسنجيد رخت را به ماه ز اشتباه * گفت كه همسنگ ترازوى تست ، از تو كاست